تبليغاتX
پیس پیس ... ششش !!!

پیس پیس ... ششش !!!

بو کنی ... بوی سوسک میاد ...

 

 

من فرزند آدمم

نه هابیل

و نه قابیل...

مادر دلم از دنیا گرفته

سیبهارا کجا پنهان کرده ای؟؟!

می خواهم از این دنیا بیرونم کنند...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:53 توسط آنت _ بانشی|

 

 

بوی عیدی،بوی توپ،بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی،وسط سفره نو،

بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول،وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد، بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب،

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه،شوق یه خیزبلند ازروی بتعه های نور، برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگیمو در می کنم

عشق یه ستاره ساختن با دولک،ترس ناتموم گزاشتن جریمه های عید مدرسه،بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

بوی باغچه،بوی حوض،عطر خوب نسرین،شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی.

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در می کنم

 

***

با هفت روز تاخیر سال نو مبارک

درگیر درگیریهای بعد از مزدوج شدن و دید و بازدیدهای عید...

با عرض معذرت شرح حال این روزهامو براتون  نقل میکنم...

یک ماه آخره سال یه پام بازار بود یه پام نمایشگاه...انقدر با مردم سر و کله زدم و جنسای ته مونده ی ته بارمو به مردم فلک زده ی این مرز و بوم انداختم که خودم شبا پیشه خودم سر افکنده بودم.

دو سه روز آخره سالم دست به دامن ۱۴ معصوم و ۱۲ امام بودم که ۱۵۰ تا دونه ی آخره لباسامم فروش بره...

با لطف سران این آب و خاک و ارزونی بیش از حد البسه...و فروش فرا تصور بالای دمه عید... خلاصه لباسا تموم شد و  ما سال نود و یک روز آغاز کردیم.

۳۰ هزار تومن پوله یه کاسه آجیل دادیم...۶۰ هزار تومن یه دیس میوه...حدود ۵۰ تومن یه کاسه شیرینی و به همراه شکلاتی که به لطف بزرگ مردان ایران به کیلویی ۱۶ هزار تومن رسیده بود...به به چه سال خوبی...به بزرگی نهنگ...رفاه را در ماتحتمان فرو نموده اند.

از عیدی ها هم نگذریم...مامان من...مامان همسر...برادر من ...خواهران همسر...برادر زاده ها و خواهر زاده ها...جمعا" حدود ۵۰۰ هزار تومن...حالا نقدی دادنها حساب نشده ها...

خلاصه ساله نو آغاز و دید بازدید شروع شد...یک شام برای خانواده ی محترم همسر چیزی حدود ۱۵۰ هزار تومن آب خورد...شب دوم شامی برای خاله بزرگ...حدود ۱۰۰ تومن و شب سوم برای خاله کوچک..ایضا" و ...

عالیه...قبل عید مثل خر کار کردم...که در عرض ۷ روز از دماغمون...هزاری هزاری بکشن بیرون ...خداروشکر اینقدر هم پول اضافه آوردم که تونستم یه سفر تفریحی به جزیزه ی هونولولو داشته باشم...

فکر کنم کلا" تا آخر عید ۲۴ هزار تومن پول دارم...

این بود خلاصه وضعیت عیدی ما...

راستی شما چه خبر؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 21:18 توسط آنت _ بانشی|

 

 

مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند

می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می

کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود.

یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل

می روند خانه.

آدم‌های پيامك‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه

عزیزند،

آدم‌هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می

کنند

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک

انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه!

 مطمئنم که یکی از همین آدمها هستی...مطمئنم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 15:51 توسط آنت _ بانشی|

 

 

اندیشمندان را شاید بتوان نادیده گرفت و یا بزور خفه

 شان نمود ! اما تاریخ ، گواه هزاران سال فریاد رسای

 آنان بوده و هست .

 

ارد بزرگ

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 23:54 توسط آنت _ بانشی|


اینجا ایران است ...

نگاه کودکش پر از آرزوست،
نگاه جوانش پر از حسرت،
و نگاه سالمندش پر از افسوس
...



نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 21:9 توسط آنت _ بانشی|

 

 

کسی نوشت :

بنا به دلایلی فکر کنم دیگخ اینجا نیای

باید بنویسم. :

نه دوست گلم...من هنوز زندم...نفس میکشم...و گاهی سرب داغ قی میکنم.

گویا تیره ترین اتفاقات جهان...حجوم میارن تا من کمر خم کنم...اما به کمک خدا جونیم...من میتونم رو از ذهنم بیرون نمیکنم...

به امید رهایی

 

 

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 19:17 توسط آنت _ بانشی|

 

 
کمی آن‌سو‌تر از همه بگومگو‌ها و شعارهای اقتصادی مدیران دولتی و کمی آنطرف‌تر از پایین‌های شهر، قیمت‌ها روی کالاهای مصرفی آنقدر دانه‌درشت شده‌اند که گاهی اوقات فکر می‌کنی اقتصاد با حال و هوای این شهر شوخی می‌کند.

اینجا تهران است؛ پایتخت رویا‌ها و افسانه‌های واقعی. ساعت روی‌‌ همان اعداد همیشگی چرخ می‌زند و هوا نیز‌‌ همان هوای دود‌گرفته همیشگی است اما شاید هیچگاه تهران را از این نما ندیده باشید.

تی‌شرت‌های ارزان ۲۰۰ هزار تومانی!
پاساژ جام‌جم یکی از مکانهایی ست که می‌تواند رنگ چهره‌تان را عوض کند. این پاساژ درست مقابل سازمان صدا و سیما یا‌‌ همان تلویزیون ملی قرار دارد؛ یعنی جایی که مدیران دولتی روبه‌روی دوربین آن می‌نشینند و می‌گویند همه چیز خوب است و هیچ مشکلی در اقتصاد ایران وجود ندارد.

وارد پاساژ که می‌شوی، بوتیک‌ها گوش تا گوش یک سالن بزرگ را پر کرده‌اند. در این پاساژ، ارزان‌ترین کالا تی‌شرت است که می‌توان با قیمت ۲۰۰ هزار تومان خریداری کرد؛ البته تی‌شرت صد هزار تومانی نیز در این پاساژ پیدا می‌شود ولی فروشندگان شما را از خرید کالاهای بی‌کیفیت منع می‌کنند!

ارزان‌ترین شلوار جین این پاساژ، ۴۵۰ هزار تومان و ارزان‌ترین کمربند‌ها صد هزار تومان قیمت دارند. شما می‌توانید هر پیراهن را نیز در این بازار حداقل ۲۰۰ هزار تومان خریداری کنید.

هر جفت کفش در این پاساژ تا سه میلیون تومان هم قیمت دارد؛ البته کفش ۲۰۰ هزار تومانی نیز هر از گاهی در ویترین این پاساژ خودنمایی می‌کند اما به نظر می‌رسد مشتریان تمایلی برای خرید آن ندارند.

یکی از فروشندگان این پاساژ می‌گوید: «مشتریان کفش در این پاساژ به طور میانگین کفش‌هایی بالا‌تر از یک و نیم تا دو میلیون تومان خریداری می‌کنند.»

ارسلان که حدود ۳۰ سال دارد، ادامه می‌دهد: «این قیمت‌ها خیلی هم بالا نیست و افراد زیادی هم متقاضی خرید این اجناس هستند.»

او همچنین می‌گوید که «هر کسی نباید برای خرید به این پاساژ بیاید چون اینجا جای هر کسی نیست»

پاساژ مریم آخر دنیاست!

می‌گوید شما مرا سیاوش صدا کنید. به او می‌گوییم ما از پاساژ جام‌جم می‌آییم. می‌خندد و می‌گوید: «آنجا همچنین رونقی ندارد اما اینجا آخر دنیاست باید پول‌های خود را بگذارید و بروید.»

در این بازار یک پیراهن مردانه حداقل ۸۰۰ هزار تومان قیمت دارد. فروشندگان همه یکصدا می‌گویند اجناسشان از بهترین‌های دنیاست ولی به سختی می‌توان این ادعا را باور کرد.

سیاوش در مورد مشتریان خود می‌گفت: اکثر مشتریان من از جوانان متمول شهر هستند که یا برای تفریح یا برای چشم و هم‌چشمی از این بازار خرید می‌کنند.»

کمی سخت است که باور کنیم در این بازار، شلوار پارچه‌ای تا یک و نیم میلیون تومان قیمت دارد یا کفش زنان با مارک گوچی و مانگو و زارا هر کدام با حداقل ۹۰۰ هزار تومان به فروش می‌رسند.

کیف‌های زنانه نیز در این بازار ۸۰۰ الی ۸۵۰ هزار تومان قیمت دارند و در برخی مغازه‌ها کفش‌های زنانه دو میلیونی نیز پیدا می‌شود.

فروشندگان کیف و کفش زنانه می‌گویند برخی افراد در این بازار فقط در یک پروژه خرید بیش از ۱۳ الی ۱۴ میلیون کیف و کفش یا البسه دیگر خریداری می‌کنند. شال‌های مردانه شاید ارزان‌ترین کالای این پاساژ باشد که می‌توان با ۱۸۰ هزار تومان صاحب یک شال شد.

بیرون؛ شما خریدار نیستی!
اما کمی آن‌سو‌تر از پاساژ مریم، پاساژ محمودیه قرار دارد که به قطب ساعت‌های لوکس پایتخت مشهور است. از مریم که در نوک بینی خیابان فرشته قرار دارد به پاساژ محمودیه می‌رویم؛ جایی که در‌‌ همان بدو ورود یکی از مشتریان مقابل پرسش ما می‌گوید: «شما خریدار نیستید» و با لبخندی تلخ ما را به بیرون مغازه هدایت کرد.

در اینجا زمان روی قیمت‌ها ایستاده است. ساعت کمتر از یک میلیون و ۵۰۰ هزار تومان در این پاساژ پیدا نمی‌شود و ساعت‌های تگ هویر و رولکس با قیمت‌های ۴۰ میلیون تا ۱۷۰ میلیون تومان پشت ویترین خودنمایی می‌کنند.

بالاخره این هم بخشی از شهر ماست. جایی که در آن خط فقر یک میلیون تومان است و حداقل حقوق کارمندان و کارگرانش به ۴۰۰ هزار تومان نمی‌رسد ولی می‌شود ساعت‌های رولکس ۱۷۰ میلیون تومان هم پیدا کرد.

یاد بازار مسکن می‌افتیم، جایی که در آن رویای خانه‌دار شدن سر به فلک می‌زند و به اندازه قیمت تنها یک ساعت ۴۰ میلیون تومان می‌توان در آن صاحبخانه شد.

دوباره از روبه‌روی پاساژ جام‌جم رد می‌شویم و از مقابل نرده‌های تلویزیون ملی عبور می‌کنیم. شاید‌‌ همان لحظه یک مدیر اقتصادی به دوربین‌ها می‌گوید: فاصله طبقاتی نداریم، شایعه نسازید.

 

برگرفته از سایت www.2291362.blogfa.com

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 10:38 توسط آنت _ بانشی|

 

 

یادمه وقتی بچه بودم مادرم ۲۰ ( بیست ) تومان بهم میداد میگفت برو نون بگیر ٬ پای پیاده راه میفتادم میرفتم واسه گرفتن نون البته توی مسیر یه پفک هم میخریدم و تا وقتی میرسیدم اونجا خودمو سرگرم می کردم حدودا یه ۱ ساعتی توی صف می ایستادم تا نوبتم بشه و وقتی هم بر میگشتم مادرم صد بار قربون صدقم میرفت که بچم بزرگ شده رفته واسم نون گرفته ... ( راستی با ۲۰ تومان ۱۸ تا نون گرفتم ) ...

همین داستان چند خطی به روایت امروز ...

امروز یعنی چندین سالگی ٬ مادرم بهم ۲۰۰۰ ( دو هزار ) تومان پول داد گفت برو نون بگیر من سوار موتور شدم دیدم بنزین ندارم رفتم پمپ بنزین ۳ لیتر بنزین زدم ۲۱۰۰ تومان بعدش رفتم توی صف نانوایی دریغ از یک نفر ٬ کمتر از یک دقیقه نون گرفتمو برگشتم خونه ( راستی دیگه پولی برای پذیرایی نمونده بود که از خودم پذیرایی کنم ) ٬ مادرم گفت نون گرفتی گفتم آره نگاش کرد که خدا لعنتشون کنه که همش خمیر به خورد مردم میدن نمیگن این پول عرق ریخته شده واسش ... ( راستی با ۲۰۰۰ تومان ۱۶ تا نون گرفتم ) ...  

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 16:54 توسط آنت _ بانشی|

 

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند

آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که : والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گویند: پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.

 گفتند: این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.

 پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند.

حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد.

 این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 12:57 توسط آنت _ بانشی|

 

 

آی آزادی!

 اگر روزی به سرزمین من رسیدی،

 در قالب پیرمردی سیاه پوش با ریش سپید و عبای سیاه

  با لهجه ای غریب و فرهنگی عرب

و چشمهایی  سرد وترسناک نیا. 

 برای مان  از مرگ نگو.

 به گورستان نرو،

 گورستان پایان است،

 نباید آغاز باشد. 

 این بار توی دهان هیچ کس نزن،

 وعده ی توخالی نده،

نفت را بر سر سفره ها نیار...

 ای آزادی اگر ...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 15:31 توسط آنت _ بانشی|


آخرين مطالب
» من آدمم
» سال نهنگ موفالک
» همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند
» گاه نوشته 1
» ایران
» من هستم...حتی اگه دیر به دیر بیام.
» تی‌شرت ۲۰۰هزار، شلوار1.5، ساعت 170میلیون!
» نووووووون
» داستاني از کتاب کوچه - احمد شاملو
» ای آزادی

Design By : Pichak